تبليغات X

یادش به خیر بچگی ها…!

ارسال شده توسط شاه شوریده سران در ۲۷م مهر ۱۳۹۰

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت ۱۲ سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران !

شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه

شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد !

شما یادتون نمیاد بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره !

شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار !

شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟

شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده !

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود ولی سمت چپی ها نو بود !

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم !

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم !

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درختان اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود !

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!!

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی !

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف میخواست با صوت بخونه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده !

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد !

چه شیطونی هایی می کردیم
یادش به خیر
یاد کودکی…….و زمان خوبم
و همه بچه های اون موقع….
یاد اون روزا بخیر…………..

مسلمان!

ارسال شده توسط شاه شوریده سران در ۲۰م مهر ۱۳۹۰

واعظی پرسید ار فرزند خویش:

«هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت هم کلید زندگی است»

گفت: «زین معیار اندر شهر ما

یک مسلمان است آن هم ارمنی است!!!»

همکار!

ارسال شده توسط شاه شوریده سران در ۲م خرداد ۱۳۹۰

ما یه همکار داریم که آخر «سیتو» هست. سیتو چیه؟ سیتو در واقع همون سوتی هست. نه یه چیزی فراتر از سوتی هست. در واقع ما زیاد سوتی های این بنده ی خدا رو می گیریم. این بنده ی خدا هم یه روز در حالی که عزمش رو جزم کرده بود با قیافه ی مصمم گفت: « من از امروز دیگه سیتو نمیدم!!! ». 8-O من و باقی همکارا یه نگاه تعجب زده به همدیگه انداختیم و بعدش تا یه ربع می خندیدیم. خلاصه این رفیق ما سوژه ایه برای خودش! میشه از روش یه سریال ۹۰ قسمتی ساخت.

از این به بعد میخوام گهگاه از “سیتو” های این بنده ی خدا بنویسم. البته حیف که دیر یادم افتاد و بیشتر سوتی هاش از یادم رفته ولی خوب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است.

یه روز صبح ما دیدیم این همکارمون خیلی خسته به نظر میاد. ازش پرسیدیم چی شده؟

گفت دیشب درست نتونستم بخوابم.

گفتیم چرا؟

گفت یه پشه مدام اذیتم می کرد، پا شدم رفتم روی تخت اون وری خوابیدم، بازم اذیت می کرد. آخرش رفتم روی زمین خوابیدم تا بی خیال شد!!! 8-O

واقعا همکار باحال هم نعمتیه ها!!! :mrgreen:

وقتی کفگیر به ته دیگ میخوره!

ارسال شده توسط شاه شوریده سران در ۲۸م اردیبهشت ۱۳۹۰

امروز دومین روزی بود که مایع دستشویی سرویس بهداشتی شرکت تموم شده و خبری از پر شدن مجدد مخازن نیست!

دستمال کاغذی هم که ماه هاست تخمش رو ملخ خورده و قند هم اخیرا سرنوشت مشابهی پیدا کرده!

خدا رحم کنه وگرنه فکر کنم از یکی دو هفته ی دیگه باید صبح ها با خودمون آفتابه پر از آب ببریم سر کار!

بحث پرداخت حقوق ها رو دیگه پیش نمی کشم، ولی از اونجایی که سه – چهار ماهی میشه که حق بیمه کارکنان رو پرداخت نکردن، شایعه شده که تامین اجتماعی حساب بانکی شرکت رو مسدود کرده و این یعنی تازه داستان شروع شده…

شعر امروز…!

ارسال شده توسط شاه شوریده سران در ۱۷م فروردین ۱۳۹۰

هر چیز که از دهانت آمد شعر است

هر کس دو سه خط به زیر هم زد شعر است

حرفی که ثقیل، محو و مبهم باشد

معنایش را کسی نفهمد شعر است

*

«هر جمله که وزن دار و آهنگین است

مفهومش سخت، مبهم و سنگین است»

پرسید اگر کسی بگویید به او

معنای درست شعر گفتن این است

*

یک شعر: ردیف و قافیه با هم و جفت

آوردن خط مفت بر کاغذ مفت

غیر از شاعر کسی نمی فهمد چیست

البته اگر خودش بفهمد که چه گفت

*

نسکافه ی داغ داغ روی ساترن

با بینش ماکسیومالیسم ژول ورن

این چند عدد جمله ی مبهم کافی ست

تا این که رباعی ام شود پست مدرن

شاعر: علی شوش


صحرای جنون دارای حق کپی رایت می باشد .